سلام .طاعات و عباداتتون توی این شبهای قدر قبول حق باشه .

تا اونجا پیش رفتیم که رفتم پیش روانشناس .در مورد همسرم کلی باهاش حرف زدم ...یکی دو مورد بود که احساس کردم بهم دروغ گفته .یکی اینکه زمین خریدیم و اونو کرده بود به نام پدرش ولی به من گفته بود همین جوری و الکی و صوری هست .فقط شناسنامه گذاشتم روش .الان داره میگه صوری چیه دیگه؟ بنامش زدم .حالا فوت شده و میفته به انحصار وراثت .ینی این زمینی که یه مقداریش پول من هست و ما کلی بابتش قسط دادیم و کلی از مسافرتهامون زدیم حالا بنام پدر ایشونه .اونم برای این بوده که حسن نیت و اعتمادشو به خانوادش نشون بده .حالا دنبالش هست که اونو بزنه بنام خودش .گفتم ولش هر غلطی دلش میخواد بکنه .دیگه کاری باهاش ندارم .

یکی دیگه هم باغ خریدیم دو تا .اون موقع بهم گفت نمیشه دو تاش بنام تو باشه باید یکیش بنام کسی دیگه باشه .اومد بنام خودش کرد .بعد ازش پرسیدم چرا اون باغ نشد بنام من ؟ که گفت چون اونجوری یه سند میدادن یه سند دوهزار متری .ولی اینجوری بنام دو نفره دو تا سند میدن .فک کرده من ساده ام .سندش هنوز در نیومده ولی وقتی در اومد باید بنام من بزنه .

برای بعضی ادما نباید کوتاه اومد ..وگرنه چشم باز کنی قالت گذاشته رفته همه چیو هم بالا کشیده .

این مرد به ظاهر اروم که تمام فامیلای من و خودش کشته مردشن ببینید چطور با من رفتار میکنه / خودش اعتراف کرده که من با همه خوبم الا تو .میگه نمیدونم چه مرگمه / مادرش چیز خورش کرده .این پیرزن خیلی تلاش کرد بین  منو پسرش جدایی بندازه اما دیدید خدا همدمشو ازش گرفت .دنیا دار مکافاته ..خواهرش همینطور ....یه اتفاقاتی داره واسه زندگیش میفته که فقط من ازش خبر دارم ..خودش هنوز نمیفهمه .اما حقشه میخواست تو زندگیم سرک نکشه .نه فک کنید من سرک کشیدم و فهمیدم ..نه خیلی خیلی اتفاقی یه چیزی فهمیدم ینی خدا بهم نشون داد تا دستشون و دروغشون رو بشه ...

این اقای روانشناس بهم گفت اگه حرصتو در میارن تو یه جوری سیاست وار اون حرصو بنداز تو دل خودشون ...مثلا چیزی تعارفت نکردن تو هم نخور ولی بخند .....اگه گفتن چرا نمیخوری؟ ( ینی خودت باید برداری) بگو ممنون الان میل ندارم .نگو چون تعارفم نکردین....نقطه ضعف دستشون نده ...بذار فک کنن تو یه دیوار محکمی که هر چی بهت فشار میارن نمیشکنی .....بعد یه مدت ( یه مدت طولانی البته) خودشون خسته میشن ....یا اینکه کمتر کار به کارت دارن .....ولی تو در مواقعی که حرصتو در میارن حرصشونو بیشتر در بیار ...اخه اینا معلومه که میخوان فقط اذیتت کنن .

یه نمونه اینکه یه شب من کلی غذا درست کردم .پلو ماهی تزیین شده با سالاد فصل .خلاصه همه چی اوکی و عالی بود .چون هر شب مهمون داشتن من زیاد درست کردم گفتم دسته جمعی بخوریم .وقتی رفتیم خواهر شوهر و مادر شوهر سگرمه هاشون تو هم بود .ما هم یه چاق سلامتی گرم کردیم به رو خودمون نیاوردیم .نشستیم پای سفره دیدم خواهر شوهر تمام بشقابا رو از پلو خودش پر کرده و حتی جلو همسر هم گذاشته اونم داره عین .......میخوره .حالا پلو من دست نخورده ....مادر شوهر که اصلا پای سفره نیومد .....من از اونا ناراحت نشدم از همسر ناراحت شدم که اینقدر بیشعوره .....خواهر شوهر گفت از غذای منم یه قاشق بخور گفتم ممنون غذای خودم هست /تو دلم گفتم عمرا/ما غذامونو خوردیم .حتی سیب زمینیهایی که سرخ کرده بودم رو هم هیچکدوم نخوردن .پسرشم نداشت بخوره .خون از چشاش میبارید .منم غذامو خوردم .خواهر شوهر گفت نگران این نباش که غذات بمونه.میذاریم برای فردا ./حالا میخواست خرابکاریشو ماست مالی کنه / گفت باشه عزیزم .همینکارو بکنید .غذامو تمام کردم قابلمه غذارو گذاشتم تو ماشین .ماهی موند که اونم گذاشتم کنار خودم که بعدا با خودم ببرم تو ماشین .بیست دقیقه نشستم و دخترمو برداشتم و رفتم خونه خواهرم ....خدافظی هم خشک و خالی .....حقش بود ....

و اما صحبتهای روانشناس در این مورد .اونم گفت شما باید غذاتو جمع میکردی همون موقع میبردی تو ماشین .و خودت پای سفره میشستی و تمام قابلمه اونا رو خالی میکردی برای خودت و شوهرت و بچت .تا تقریبا مقدار کمی برای اونا بمونه .بعد میگفتی دستتون درد نکنه .کای دیگه من غذا درست نکرده بودم .دفه دیگه هم اگه همسرت گفت غذا درست کن ببریم اونجا بگو اونجا غذا هست .....بیخبر برین و غذاشونو بخورین تا دفه دیگه مجبور بشن غذا درست کنن ولی شما نرید و غذا رو دسشتون بمونه و اونا دیگه ای این غلطا نکنن غذای شما رو نخورن .....

گفت به همسرتم بگو من غذا بلد نیستم .بریم غذای اونا رو بخوریم .تو حرص رو نبداز تو دلش .اون میخواسته نخوره تا تو اعصابت خورد شه به خاطر اونهمه زحمت ولی تو غذای اونو باید میخوردی تا روش کم شه.

حالا شما بگین کی دشمنی رو شروع کرده/

/ 0 نظر / 35 بازدید