سلام دوستان وقت همگی بخیر .تو این مدت طولانی که نبودم خیلی اتفاق ها افتاده که براتون میگم .

1- اسفند ماه بود که بالاخره از اون خونه لعنتی رفتیم .یه اپارتمان گرفتیم و کاراشو تند تند انجام دادیم و سه سوته از خونه مادر شوهر  فرار کردیم .ازار د اذیتهاش تمومی نداشت .روزهای اخر به التماس افتاده بود و گریه میکرد .دیگه کار از کار گذشته خانوم .زهر خودتو ریختی..

خونه جدید اگرچه به بزرگی خونه قبلی نیست اما چون مال خودمونه و مادر فولاد زره کنارم نیست و اینکه هر روز صدای نفسهاشو نمیشنوم  خیلی دوستش دارم .دیگه حالا بماند که هر روز بساط برو بیا داشتیم و هر روز طوری همسرم رو میبوسیدند که انگار از زندان ازاد  شده .عید شد و من سال 94 رو تو خونه خودم و در ارامش شروع کردم .

2- تعطیلات عید رو زدیم رفیتم طرفای شمال و از اونور هم مشهد .یه عروسی داشتیم شمال که تمام اعضای خانواده میخواستن با پرواز برن .همسرم افتاده بود رو لج که تو برو با دخترمون. من نمیام .از من اصرار از اون انکار ...بلیط رو گرفتیم که بریم اقا دنده لجش سایش رفت گفت بلیطو پس بده با ماشین میریم .البته ناگفته نماند تو این گیرو دار با هم قهر بودیم و من مصمم بودم که تو این سفر با من نیاد .ولی از یه طرف اگه اون نبود با بچه سختم بود .مدیونید فکر کنید استفاده ابزاری میکنم .

ولی خب خدا رو شکر تصمیم بر این شد که با ماشین خودمون بریم ولی چون تنها بودیم ریسکش بالا بود .خطرناک بود .دل و زدیم به دریا وحرکت کردیم .در طول سفر هم قهر بودیم فقط گاهی حرف میزدیم چون اونو میشناسم اگه باهاش گرم بگیرم باز میشه ادم قبلی .اما مشهد که رفتیم اشتی کردیم .و تمام طول سفر دوازده روزمون به خیر و خوشی گذشت .

وقتی از سفر برگشتیم دیگه مثل سابق دلهره اینو نداشتم که حالا باز باید برم تو اون خونه لعنتی .حالا باز باید اخم و تخم خانومو ببینم .اخه اینا از اینکه من خوشحال باشم ناراحت میشن .من بعد هفت سال فهمیدم خانوم وسواس فکری دارن .خانوم عقده این .خانوم میخواد خوشی نداشتشو از ته حلقم بکشه بیرون .اخه چرا من؟؟؟؟؟ چون من خیلی ساکتم؟ چون جواب بی ادبیشو ندادم؟

راحت اومدیم خونه خودمون .و چون از سفر زیارتی اومده بودیم دسته جمعی زحمت کشیدن اومدن خونه ما .

3- این اخری اتفاق بدیه .ما چند روزی رفتیم شهری که همسر ماموریت داشت .وقتی برگشتیم به همسرم اطلاع دادن دوباره باید بیای .اونم رفت .روزی که همسرم جلسه داشت صبح بود داشتم صبحانه میخوردم .مادر شوهر بود .به خاطر جریانی که قبل از سفر چند روزه پیش اومده بود گفتم دیگه نه بهش زنگ میزنم نه کلا میرم خونشون .تا چند ماه .بلکه ادب شد .اونروز زنگ زد گفتم حالا بردارم حوصله این بچه بازیا ندارم .

دیدم گریه میکرد و گفت بابا حالش بده .ینی پدر شوهر .منم گفتم چقدر این پیاز داغشو زیاد میکنه ...حالا حتما حالش به هم خورده .دختر رو گذاشتم خونه مامانم به سرعت برق رفتم خونشون .که دیدم ای وااااای! امبولانس و در خونه باز و همه تو خونه .پدر شوهر خیلی غیر منتظره فوت شد .

ادم نازنینی بود .با وجود اینکه خیلی چیزا دیدم اما اون هیچی تو دلش نبود فقط متاسفانه همنشین شیطان بود .همیشه سرمو میبوسید و دوستم داشت .چون منو خونوادمو خیلی خوب میشناخت .ولی حیف شد که رفت .

همسر بیچاره من که بهش خبر دادیم کلی گریه میکرد ....بماند که چی شد چطور شد ...

این اتفاق خیلی چیزا به من فهموند:

1-تمام تصوراتی که تا حالا از اینا داشتم در مورد خودم درست بوده .

2- با ادمایی که کینه ای هستن و فکر میکنند ادم خوبه خودشونن و ادم بدا تمام مردم .ینی خودشون خوبن .ولی عروسها و دامادها و همسایه ها و بقیه ادما بدن .یا اینا نباید جنگید ....وگرنه حتما شکست میخوری.این ادما رو باید مثل یه بیمار باهاشون رفتار کرد .باور کنید همیشه چقدر از مادر شوهرم بدم میومد ولی الان میگم این بدبخت بیماره .کسی که محبت تو رو ببینه با تمام اون حرفا و کارا ولی باز م کینه ورزی میکنه نمیتونه ادم سالم مغزی باشه .پس همیشه با ملایمت باهاش حرف بزن .گاهی اصلا حرف نزن .گاهی فقط گاهی حق داری خسته بشی ........داد نزن سرش فقط کمی دوری کن .....حالا کارمون شده رفت و امد بیشتر به اونجا .من مشکلی ندارم ...

3- سمویش اینه که تو اون هفت سال فکر میکردم من ادم بدی هستم ......کینه ای هستم ..حساسم ...زود رنجم ....بد فکرم ......ولی الان فهمیدم که نه .....این من نبودم که با اونا مشکل داستم بلکه اونا بودن که مشکل افرین بودن .....بذار باشن .....بذار اونقدر کینه بگیرن تا بترکند ...تو ولی شادی کن و خوشحال باش ......

تنها کاری که میکنم نگه داشتن همسرمه ......اون خیلی دلش پاکه و اونا این سادگی رو نشونه گرفتن .....الان اونجا باشیم اون میفهمه بی ادبی اونا رو ....تعارف نکردن چیزی جلو من رو ......خودش به من تعارف میکنه که مادرش میخواد خودشو بکشه ......ولی من میخندم .....لبخند میزنم به این همه دیوونگی اونا ......به اینکه سنشون دهه پنجاه رو رد کرده اما هنوز انسانیت رو یاد نگرفتند .....هنوز عروس داری رو یاد نگرفتن .....بلدند اما نمیکنن ......

تو این چند روز من مثل یه خدمه کار میکردم و هرگز ناراحت نیستم که چرا کردم ؟ چون اصلا برای خاطر اونا نبوده به خاطر ارامش وجود خودم بوده ......ادمی نیستم بشینم و ببینم زن داییش که از من بزرگتره چای تعارف کنه ......یا عمشون بیاد ظرف بشوره .پا به پای جاری هر دومون فقط خدمت کردیم برای مهمونا .تا وقتی اونا( ینی مادر شوهر و خواهر شوهر ) اه و ناله داشتن همه چیز خوب پیش میرفت .میتونم بگم رابطه مون جاری داشت بهتر میشد اما وقتی اونا اه و نالشون تمام شد دوباره شدن همون ادم قبلی .من اما با سیاست تر شدم .مرموز ......مهربان ....عصبانی ولی خنده رو .....راهشو یاد گرفتم .وقت منو عصبانی میکنن موبایلو باز میکنم و وانمود میکنم دارم چیز خنده داری میخونم .و لبخند میزنم .اون  لبخند من دشمن رو اتیش میزنه ......

رفتم پیش روانشناس ......بهتون میگم چی گفت .ولی الان نه ...

ماه رمضان هست التماس دعا دارم دوستان .ممنون.

/ 1 نظر / 28 بازدید
مجتبی

کارت عالی بود / خدا بیامرزه اون پیرمرد / ولی نوشته هات 20